داستان عاشقانه (پیر مرد عاشق)


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



به بزرگترین وب سایت اس ام اس و پیامک با موضوعات مختلف خوش آمدید برای استفاده بهتر از مطالب وب سابت از لیست موضوعات استفاده کنید همچنین می توانید اس ام اس های خود را از طریق فرم تماس با ما برای ما بفرستید و انتقادات و پیشنهادات خود را در جهت بهتر شدن این وب برای ما ارسال کنید

وب سایت تک اس ام اس را چگونه ارزیابی میکنید ؟

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تـک اس ام اس و آدرس TAK.SMS.LXB.IR لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در فرم زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار مطالب

:: کل مطالب : 289
:: کل نظرات : 10

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 8

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 111
:: باردید دیروز : 8
:: بازدید هفته : 383
:: بازدید ماه : 158
:: بازدید سال : 5211
:: بازدید کلی : 134497

RSS

Powered By
loxblog.Com

انواع اس ام اس در تک اس ام اس

داستان عاشقانه (پیر مرد عاشق)
جمعه 6 ارديبهشت 1392 ساعت 17:29 | بازدید : 151 | نوشته ‌شده به دست تک | ( نظرات )

 

یرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.

پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید.

" پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد.

" پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم . . . . .

 


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مجموعه نرم افزار های ارسال پیام های تبلیغاتی انبوه وایبر ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

:: موضوعات مرتبط: داستان های عاشقانه , ,
:: برچسب‌ها: داستان های عاشقانه ,
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: